تبليغاتX
داستان كوتاه
داستان كوتاه
Home Email Archive
شعر

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد  

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

مشکل خویش بر پر مغان بردم دوش

کو به تایید نظر حل معما می‌کرد

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست

و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد

بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد

این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا

سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست

گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ساعت 13:6 توسط ل.عابدی |
زني با موهاي پيچ در پيچ

 

زنی با موهای پیچ در پیچ

كاغذ را مچاله كرد و انداخت روی میز.خطوط سیاه كتاب را با ماژیك فسفری كرد.

به جای حروف پر رنگ شده خیره شد به چوب جلا داده میز.

« مریم و سمیرا و فرزانه 6/11/79

خدا كنه این آخری  رو  پاس شیم »

یكی  نقش قلبی با لبه های ناصاف را حك كرده بود روی میز

روبروش دختری نشسته بود. كتاب قطوری دستش. لب هاش تكان می خورد .         چشم هاش را می بست انگار كه وردی را مدام تكرار كند.

بلند شد و صندلی را عقب  كشید . دختر سرش را از روی كتاب بلند كرد. چشم هاش از پشت شیشه های قطور عینك : سرخ ، خسته ، خواب آلود . انگار كسی چرت بعد از ظهرش را پاره كرده باشد. با نوك خودكار محكم كوبید روی میز شیشه ای.

از میان سنگینی نگاهش  گذشت. باد از لابه لای درخت كاج می گذشت. توی آستینش می افتاد و عرق را به تنش می خشكاند. دلش خواست همان جا روی سنگفرش آجری ایوان بخوابد.

پسر بچه ای  آمد روبروش با موهای سیاه  فر  و صورت آفتاب سوخته. جعبه كوچكی دستش بود :

_ یكی از این فال را

مقوای زردی را برداشت .

چطور بگویم نمی توانم دید                        كه می خوردند حریفان و من نظاره كنم

چشم ها را بست.

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 19:8 توسط ل.عابدی |
به زودي
به زودي سعي مي كنم آپ ديت شم!!!!!!!!!!
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 21:5 توسط ل.عابدی |
برای چشمه

از راه كه رسیدیم زیرانداز را پهن كردیم روی سطح سیمانی پارك . بقیه نشستند روی سكوی سیمانی و ساك ها زیر پاشان تكیه به دیوار. مات و مبهوت و بی حال. من نشستم روی زیر انداز هفت رنگ. و خیره شدم به حوض آبشاری . آب از آن بالا می آمد و رد می شد از كنارمان. هندوانه های سبز را تكان می داد اما قدرت بردنش را نداشت. كیف را گذاشتم كنارم و خیره شدم به روبرو . به بقیه .ببینم می خواهند چه كار كنند. محمدی كه روش طرف احمدی بود و  حرف می زدند.حسینی  به جایی نامعلوم خیره شده بود.

 یك ربعی گذشت . به راننده  گفتند كه ساعت چهار حركت می كنیم. پنج ساعت دیگر. كوه یا شاید تپه ای با سنگ های تیز روبرومان بود و از چشمه ، خبری نبود.

گفتم : برنامه تون چیه ؟

سوالم بی جواب ماند. محمدی  هم چنان پچ پچ می كرد. حسینی با همان نگاه نامعلومش و احمدی آینه را گرفته بود جلوی صورتش و ضد آفتاب می زد.

آمدم كنار سلطانی .زنش لیوان ها را از توی ساك در می آورد. گفتم :

_ میان بریم دنبال چشمه ؟

ابراهیمی گفت :

_بریم كوهنوردی

رفتیم. فكر كردم باید چشمه بالای كوه باشد. توی ذهنم این تصور را داشتم این بود كه همه رفتیم سمت كوه . اولش راحت بود اما به وسط های كوه كه رسیدیم دیگر پاهایم نای رفتن نداشت. ابراهیمی رفت بالا از یك باریكه راه خاكی كه هیچ سنگی هم برای گرفتن نداشت باید در چشم به هم زندنی خودت را می كشیدی بالا تا سر نخوری . از آن باریكی راه و خاك هایی كه بعد از رفتنش ریخت پایین ، پاهام سست شد. سلطانی بالاتر بود. زنش رسید به من .نشست روی سنگی عریض .من جایم بد بود. سنگ باریكی كه نمی شد روش تكان خورد.گفتم :

_ من حالش را ندارم. نیم ساعت می شینم اینجا و بعد می رم پایین

گفت:

_ بپر این پایین . یه سنگ راحت انتخاب كن برا نشستن

پاهام قدرت تكان خوردن نداشت. ابراهیمی رسید به بالای كوه . پیراهن سفیدش از آن بالا هم تابلو بود.

دست تكان می داد و به مسخره می گفت:

_ تو می تونی

برگشتن هم مصیبت بود . با این همه سنگ نوك تیز. كف دست هام از خار زخم شده بود. عرق می كرد  و می سوخت. خستگی كه رفت پایم را گذاشتم روی پیچ خاكی و تند خودم را كشیدم بالا . به قله رسیدیم. از آن بالا دشت پیدا بود و بركه ای كوچك . باید از كوه پایین می آمدیم . ابراهیمی راه افتاد . به میان سنگ های نوك تیز رسیده بود و با دست علامت می داد: از این طرف.

امید هم بود. نشسته بود روی زمین وسر می خورد و سراشیبی را پایین می آمد. من خم شده بودم سمت جلو و از میان سنگ ریزه ها می گذشتم. ابراهیمی از آن دور داد زد:

_ بدنت را بده سمت عقب

امید از آن عقب سنگ می انداخت جلو پام.مامانش می گفت :

_ پاشو درست بایست . اینجوری می افتی

داد می زد:

_ نمی شه . لیزه

گل های بود شكل لاله اما خیلی ریز. بنفش بود. چیدم. دستم  می سوخت. جیب هم نداشتم . پرت كردم عقب گفتم : بگیرش بذار تو جیبت

گل های هم بود كه زن سلطانی می گفت شقایق است. نارنجی بود با خال های ریز سیاه. می چید و دستش می گرفت. پاهام توانی عجیب پیدا كرد. تنم را عقب دادم و از میان سنگ ریزه های ریز گذشتم. شیب دامنه هل ام  می داد جلو. می دویدم . ابراهیمی از آن بالا داد زد:

_ ندو

خودش میان آن سنگ های نوك تیز گرفتار شده بود و از من عقب مانده بود.رسیدم به آن حفره پر از آب كه از بالا مثل نقره می درخشید. صورتم را شستم. خواستم كفش ها را درآورم دیدم كه آب آن دورتر ها هم هست واینجا سرچشمه این همه آّب نبود. تند می رفتم . زمین خیس بود از آب چشمه.    آن ها مثل یك نقطه شده بودند.ریز ریز. خیلی رفتم جلو اما هر چه به جلو نگاه می كردی دشتی بود وسیع و خیلی دور كوه هایی با برف سفید نشسته روش. خورشید می تابید به دشت و از آن دور بازهم درخشش آب پیدا بود.نشستم روی تخته سنگ. بوی پونه وحشی می آمد . پاهام را  گذاشتم توی آب سرد چشمه و  از شدت سردی پاهام بی حس  شد. ابراهیمی رسید. می خواست برگردد. گفت :

_ برگشتش راحته . دیگه كوهنوردی نداره

باید كوه را دور می زدیم. به همین راحتی . بقیه همین نزدیكی بود . دسته ای دختر از آن دور می آمدند. كوه را دور زده بودند و نزدیك ما می شدند برای تماشای چشمه.

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 16:4 توسط ل.عابدی |
به کدام دلیل؟
معلوم نیست چرا هر چه سعی می کنم بروم روی وبلاگ نمی آید؟!!!!!!!!
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 18:55 توسط ل.عابدی |
عكسی از آلبوم

آلبوم را ورق می زدم. میان عكس هایی كه  همه پر از چشم هایی  بود كه چندین سال است بی خستگی به روبرو خیره شده ، عكسی دیدم از یك روز بارانی از ساختمانی بلند با نمای آجر. باران آجرها را شسته است. ساختمان زرد تیره است. جلوتر از ساختمان تیر برقی است سیمانی اما در آن روز بارانی آن هم با دوربین یادم نیست با فلاش گرفتم یا نه تیر برق تیره است كمی مانده تا بشود گفت سیاه است و سیم های برق كه به همه جا كشیده شده .آمده حتی عبور كرده از جلوی لنز دوربین و آن قدر پررنگ و سیاه افتاده كه دیگر نگاهت نمی رود آن طرف تر تا درخت  عریان را ببینی.

بعد از سیم های سیاه ردیف درختان بلند است. زمین رنگ خاك نیست. زرد است و بیشتر نارنجی هم رنگ ساختمان. برگ های ریخته درخت.

آسمان سفید افتاده . آسمان هیچ وقت سفید نیست باید ته رنگ آبی داشته باشد اما در عكس من ندارد. سفید شیری كه تا لبه های عكس پیشروی كرده.

روی بلندترین شاخه درخت لكه سیاهی را می بینی. خیلی ریز. كه شاید اگر یادت نیاید كه این عكس فقط به خاطر همین لكه است فكر می كنی لكه سیاه باید پلاستیك سیاه  باشد كه باد آویخته به درخت .

عجب عكسی شده. لكه سیاه كلاغی بود كه توی آن سرما و باران نشسته بود روی بلندترین شاخه درخت . باران تند می بارید  و كلاغ بی حركت نشسته بود.من روی بالكن ایستادم چون خیلی خوشم آمد از این حال و هوا اما حالا بعد از چند سال كه این عكس را می بینم هیچ نیست از آن لحظه .تنها سیم هایی كه نمی خواهم ببینم هستند پررنگ و پرحضور و كلاغ بی رنگ انگار آشغال بی اهمیتی باشد آویخته از درخت.

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 ساعت 20:49 توسط ل.عابدی |
بازنويسي

بازنویسی داستان قبلی است.

لنگه جوراب

آن روز باز آمدند. یعنی بابا با ماشین آورده شان. فاطی بود ، موسی و مادرش .

 بابای فاطی آخر از همه آمد. سیگار می كشید  و حرف نمی‌زد .
جاسیگاری پر می شد. خاكستر می ریخت روی ملافه سفید .

اما انگار نمی دید چشم غره های مادرم را .

 آن روز ظرف بزرگی آورده بودند پر از ترشی كه ما دوست داشتیم اما مادر هیچ وقت درست نمی‌كرد.

ناهار را كه خوردند بابا بردشان. مادر فاطی نشست جلو، كنار بابام. مادرم گوشه چادر را زیر دندان برده بود و گاز می‌گرفت.

ماشین كه كوچه را پردود كرد و رفت مادر دو تا جارو از گوشه‌ی حیاط برداشت و گفت:

_ یالا تنبلی بسه، تا بابات برگرده كل حیاط را باید جارو بزنی

بزرگ بود. وقتی تقسیم می‌كردیم با مرضیه تكه چاق به هر كی می‌خورد بیچاره بود هر چی جارو می زدی تمامی نداشت. به وسط كه می‌رسیدم سرم گیج می‌رفت. كمرم درد می‌گرفت. دلم می‌خواست روی تشك نرمی دراز بكشم.

گفتم:

_ آخه تازه ناهار خوردیم ...

_ آخه بی آخه

جارو را بالا برد كه بزند. دویدم سمت باغچه‌ایی كه پر از بوته‌های پرتیغ رز بود و مادر نمی‌توانست از وسطش رد شود.

دوید دور حیاط. اگر می گرفتم كارم زار بود. انگشتش را فرو می‌كرد توی ظرف فلفل و هل  می‌داد توی دهنم.

نتوانست. بوته‌های خاردار رز سد بزرگی بود بینمان. رفت. صدای پاهاش را می‌شنیدم. ظرف بزرگ ترشی را آورد و ریخت روی سنگ‌های سفید پله .بعد با جارو می‌كشید روی بادمجان و هویج‌های نرم نارنجی و ...، خواستم بگویم چرا اما از میان در نیمه باز چشمهاش را  ديدم كه پر از اشك بود.

روزهای مثل آن روز  ممنوع بود رفتن به اتاق و تلویزیون دیدن. می‌نشستم كنار باغچه.

شیلنگ قرمز را به شیر آب می‌بستم و باغچه را خیس می‌كردم.

 خاك نرم خوب بود. خیلی‌هاش پر از خرده‌های برگ بود. گل را گرد می‌كردی و می‌خواستی شكل قالب نان باشد یا سر آدمی تا بعد چوبی بگذاری جای دماغ و ریگی جای چشم‌ها ، تیزی برگ یا تكه چوب كوچكی از زیر نرمی گل بیرون می‌زد و نقشه‌ات را به هم می‌زد.

گل را گرد می‌كردم یعنی قالب نان، كه كلاغ آمد. دل و روده‌های مرغی كه مادرم ریخته بود توی باغچه تا گربه بخورد را به چنگال گرفت و پرید. نشست لب لانه و سرش را خم كرد تو. دوباره پر زد و رفت. پس جوجه‌هاش به دنیا آمده بودند.

نردبان را كنار تنه تنومند درخت توت گذاشتم. مرضیه رفت از درخت بالا.  نمی‌ترسید از سن‌های قهوه‌ای كه رنگ درخت بودند و بوی گند می‌دادند. رسید نزدیك لانه و داخلش را نگاه كرد. نزدیك بود كه بیفتد. ترسیده بود. كلاغ، نمی‌دانم مادر جوجه‌ها بود یا باباش آمده بود روی شاخه‌ی بالای سر مرضیه و قارقار می‌كرد.  

 مرضیه گفت:

_ یكی بود. مثه لنگه جوراب، سفید چرك با خالهای سیاه

دیگر حوصله قالب نان درست كردن و آدمك را نداشتم .با لبه‌ی چوب بلند زدیم زیر توده به هم تنیده از شاخه‌های ریز لانه. چیزی افتاد پایین و صدایی داد مثل افتادن ریحان دایی كه چاق بود و پخمه ، دویدن بلد نبود و می‌افتاد روی زمین.

مثل لنگه جوراب بود. خاكستری با دانه های ریز سیاه. تكان هم نمی‌خورد. كلاغی روی دیوار نشسته بود. یكی دیگر روی تانك همسایه. قارقار می‌كردند اما جلو نیامدند. با بیل بلندش كردم. روی سطح فلزی بیل دست و پا می‌زد و از این سر می‌لغزید به آن سر. مرضیه جوجه كلاغ را گذاشت روی دیوار همسایه. كلاغ‌ها جلو نیامدند تا بچه‌شان را ببرند.رفتیم آن طرف‌تر تا نترسند. بعد كه برگشتیم، توی لانه وارونه شده ندیدیم كلاغی و جوجه ای كه شكل لنگه جوراب باشد.

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 23:20 توسط ل.عابدی |
آرامش
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 21:6 توسط ل.عابدی |
لنگه جوراب

شعری كه در مطلب قبلی نوشته بودم از مجموعه آغوش من كوه می زاید بود شاعرش : سارا سیامكی انتشارات نقش خورشید

این هم داستانی كه جدید نوشته ام:

لنگه جوراب

آن روز باز آمدند. یعنی بابا با ماشین آورده شان. فاطی بود و موسی و آن یكی كه اسمش هیچ وقت یادم

نمی‌ماند با مادرش كه مانتوی خردلی پوشیده بود و لب جیب هاش سیاه بود. آخر از همه هم شوهرش آمد. سیگاری دستش بود از اول تا  آخر و حرف هم نمی‌زد .فقط وقتی خاكستراش از جاسیگاری می‌ریخت روی فرش مادرم چشم غره می‌رفت به من. جاسیگاری را خالی می‌كردم و زل می‌زدم به مرد.آن روز ظرف بزرگی آورده بودند پر از ترشی كه ما دوست داشتیم اما مادر هیچ وقت درست نمی‌كرد.می‌گفت : خوب نیست خوردنش. سرماخوردگی توی بدنتان هست هنوز

ناهار را كه خوردند بابا بردشان. ما هم رفتیم دنبالشان تا دم كوچه. زن نشست جلو كنار بابام.مادرم گوشه چادر را زیر دندان برده بود و گاز می‌گرفت.

ماشین كه كوچه را پردود كرد و رفت مادر دو تا جارو از گوشه‌ی حیاط برداشت و گفت:

_ یالا تنبلی بسه، تا بابات برگرده كل حیاط را باید جارو بزنی

بزرگ بود. وقتی تقسیم می‌كردیم با مرضیه تكه چاق به هر كی می‌خورد بیچاره بود هر چی می‌روفتی  تمامی نداشت. من به وسط كه می‌رسیدم سرم گیج می‌رفت.كمرم درد می‌گرفت.دلم می‌خواست روی تشك نرمی دراز بكشم.

گفتم:

_ آخه تازه ناهار خوردیم شكممون...

_ آخه بی آخه

جارو را بالا برد كه بزند. دویدیم سمت باغچه‌ایی كه پر از بوته‌های پرتیغ رز بود و مادر نمی‌توانست از وسطش رد شود و گیرمان بیندازد. فهمیدم كه آن روز مثل آن روزهای لعنتی است كه آن زن می‌آمد و تا بابام برگردد اخلاق مادرم سگی بود و می‌گفت گل بازی ممنوع و نانوایی و نمی‌دانم همه‌ی بازی‌ها.

دوید دور حیاط، چند دور، تا گیرمان بیاورد. اگر می گرفتمان كارمان زار بود. انگشتش را فرو می‌كرد توی ظرف فلفل و هل  می‌داد توی دهنمان. حتی اگر دهانت را قفل می‌كردی با به هم چسباندن دندان‌ها اشك بود كه می‌آمد و دهانت را باز می‌كردی تا جیغ بزنی، حجم عظیم فلفل می‌رفت توی گلوت و صدات را خفه می‌كرد.

نتوانست. بوته‌های خاردار رز سد بزرگی بود بینمان. رفت. صدای پاهاش را می‌شنیدم. ظرف بزرگ ترشی را آورد و ریخت روی سنگ‌های سفید پله .بعد با جارو می‌كشید روی بادمجان‌ها و هویج‌های نارنجی و ...، خواستیم بگوییم  چرا اما از میان در نیمه باز دیدیم چشمهاش را كه پر از اشك بود.

روزهای مثل آن روز  ممنوع بود رفتنمان به اتاق و تلویزیون دیدن. می‌نشستیم كنار باغچه.

شیلنگ قرمز را به شیر آب می‌بستیم و باغچه را خیس می‌كردیم. نمی‌ترسیدیم از كرم‌های خاكی درازی كه وقتی بیل می‌زدیم دو نیم می‌شدند و هر نیمه آن قدر تكان می‌خورد، دمش به سرش می‌رسید و سرش به دمش تا از حركت می‌ایستاد. ما خاك نرم را دوست داشتیم كه راحت باشد و زبریش دست را نیازارد. خیلی‌هاش پر از خرده‌های برگ بود. گل را گرد می‌كردی و می‌خواستی شكل قالب نان باشد یا سر آدمی تا بعد چوبی بگذاری جای دماغ و ریگی جای چشم‌ها ، تیزی برگ یا تكه چوب كوچكی از زیر نرمی گل بیرون می‌زد و نقشه‌ات را به هم می‌زد. همین‌ها بود سرگرمی هر روزه‌مان.

 بهاربود. اما هنوز خوابیدن در ایوان زود بود. دو تا كلاغ بودند. یكی یكی به نوبت چوب می‌آوردند و لانه درست می‌كردند. نزدیك‌های آخرش بود كه از كارخانه ریسندگی لب كوچه پشم می‌آوردند تا گرم و نرم باشد جاشان.برگ‌های سبز درخت توت كه درآمده بود هنوز آنقدر پر نبود كه ل ختی شاخه‌های قهوه‌ای‌اش را بپوشاند. خانه كلاغ قیافه تازه‌ایی به درخت داده بود. از توی هال كه می‌ایستادی و به حیاط درندشت نگاه    می‌كردی كلاغ را می‌دیدی. یعنی سرش پیدا بود كه روی تخم‌هایش خوابیده بود. آن یكی شب را تا صبح می‌خوابید روی تانكی كه روی پشت‌بام همسایه بود. نوبتی بود خوابیدنشان توی لانه. یك روز دیدم كه دیگر نبود مثل همیشه كه سر سیاه كلاغ از بالای لانه پیدا باشد. لانه خالی بود. شاید هم نه. از لب هال كه می‌دیدی فقط بالایش پیدا بود.

گل را گرد كردم و با چوب سوراخ سوراخش  می‌كردم كه یعنی قالب نان باشد كه كلاغ آمد. دل و روده‌های مرغی كه مادرم ریخته بود توی باغچه تا گربه بخورد را به چنگال گرفت و پرید. نشست لب چوب‌های لانه و سرش را خم كرد تو. دوباره پر زد و رفت. پس جوجه‌هاش به دنیا آمده بودند. بشكه نفتی را كه دیگر خیلی وقت بود استفاده نمی‌كردیم و خالی بود روی زمین قلش دادیم و كنار تنه تنومند درخت توت گذاشتیم. توت‌هام كم‌كم می‌رسید چند وقت دیگر. اول مرضیه رفت از درخت بالا.  نمی‌ترسید از سن‌های قهوه‌ای كه رنگ درخت بودند و بوی گند می‌دادند.رفت بالا نزدیك لانه و سرش را كرد تو. نزدیك بود كه بیفتد. ترسیده بود .كلاغ، نمی‌دانم مادر جوجه‌ها بود یا باباش آمده بود روی شاخه‌ی بالای سر مرضیه و قارقار می‌كرد. بی‌خیال رفتن شدم. نمی‌دانم توی كدام فیلم بود دیدم كلاغی چشم آدمی را  درآورد. مرضیه  گفت:

_ یكی بود.مثه لنگه جوراب، سفید چرك با خالهای سیاه

دیگر حوصله قالب نان درست كردن و آدمك را نداشتیم .با لبه‌ی چوب بلند زدیم زیر توده به هم تنیده از شاخه‌های ریز لانه. چیزی افتاد پایین و صدایی داد مثل افتادن ریحان دایی كه چاق بود و پخمه ، دویدن بلد نبود و می‌افتاد روی زمین.

مثل لنگه جوراب بود. مرضیه راست گفته بود. خاكستری با دانه های ریز سیاه .        و تكان هم نمی‌خورد. كلاغی روی دیوار نشسته بود. یكی دیگر روی تانك همسایه و قارقار می‌كردند اما جلو نیامدند. با بیل بلندش كردیم. روی سطح فلزی بیل دست و پا می‌زد و از این سر می‌لغزید به آن سر. مرضیه ایستاد روی بشكه . بیل را دادم دستش . جوجه كلاغ را گذاشت روی دیوار همسایه. كلاغ‌ها جلو نیامدند تا بچه‌شان را ببرند. ما رفتیم آن طرف‌تر تا نترسند. بعد كه برگشتیم، توی لانه وارونه شده ندیدیم كلاغی و جوجه ای كه شكل لنگه جوراب باشد.

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 22:54 توسط ل.عابدی |
یک زیر، يك رو

يكي زير

يكي رو

چند رج؟

بيست و يك

چند رج ؟

بيست و دو

من از گيس هاي بافته بي زارم

كلاف را به گربه مي سپارم

و انگشتان ام را

به گيتار كه نه

به دست دل ام

تا برآيد

آن چه بايد

كمي دورتر از

چشم هاي مادرم.

از مجموعه شعر : آغوش من كوه مي زايد

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 23:9 توسط ل.عابدی |